29 December 2006

یلدا بازی

خوب من بعد از مدت ها دارم دوباره اینجا می نویسم. مرسی از صدف که من رو دعوت کرد برای بازی یلدا یا بازی زمستونی وبلاگستان. من خیلی دیر نوشتم اعترافاتم رو. خیلی سرم شلوغ بود ولی دوست داشتم اینها رو بنویسم.

- از وقتی که یادم میاد عاشق بودم. این اواخر یعنی تا چهار پنج سال پیش یه دوست پسری داشتم که الان یادم میاد خجالت می کشم این دوست پسر من بوده. فکر کنم بدترین دوست پسری بوده که تا حالا داشته ام. آبرو بر ترین دوست پسری بوده که تو زندگیم دیده ام حتی توی دوست هام. آدمی بود که هیچ کس خوشش نمی آمد ازش. هر کسی هم می فهمید که من باهاش دوستم کف می کرد. همه بهم می گفتن تو چرا با این دوستی. و من احمق انگار که سرم خورده بود به دیوار هیچی نمی فهمیدم. هر وقت یادم میاد که چقدر احمق بودم و چقدر برای بودن باهاش پافشاری کردم و گریه کردم و با مامان و بابام دعوا کردم، شرمنده میشم. خیلی قبل تر از این ها شرمنده شدم البته. ولی هنوز وقتی یادم میاد دلم نمی خواد به اون روزها فکرکنم. فقط خوشحالم به حرف دایی احمقم گوش نکردم و باهاش ازدواج نکردم.

- دوست پسرم رو خیلی دوست دارم. خیلی بیشتر از اون چیزی که نشون میدم. از روز اولی که دیدمش با هم کل کل کردیم. هنوز هم با هم کل کل داریم . اصلا فکر نکنین که کوتاه میاییم. هر دو لجبازیم و همینش باحاله. گاهی اوقات فکر می کنم اگه نباشه چی میشه. بعد انقدر می ترسم که سریع بغلش می کنم. وقتی بغلم می کنه خیلی آرامش دارم. دوستی باهاش به من یه جسارتی داد که هیچ وقت نداشتم. وقتی با هم دوست شدیم احساس کردم دلم می خواد باهاش دوست باشم، دلم می خواد دوستش داشته باشم و هنوز هم یکی از بهترین خاطره هام روزهای اول دوستیمونه. یه کوچه بن بست، یه قایق آبی، یه سپند سفید و یک عالمه شعر. اعتراف می کنم بعد از بابام تنها کسی که برای من شعر گفته و شعرهای عالی گفته همین دوست پسرمه. اعتراف می کنم که چند تا از بهترین شعرهام رو هم برای اون گفتم.

- من تا قبل از اینکه از ایران بیام بیرون خیلی لوس بودم. مهاجرت و زندگی خارج از ایران خیلی به من کمک کرد که روی پای خودم وایسم. اصلا هم آشپزی بلد نبودم. اصولا آشپزی کردن رو یک جور وقت تلف کردن می دونستم و ترجیح می دادم به جای آشپزی از وقتم استفاده های بهتری بکنم. اما بعد از اومدن اینجا مجبور شدم آشپزی یاد بگیرم تا از گرسنگی نمیرم.

- تا قبل از اینکه از ایران بیام بیرون کسانی رو که مهاجرت کرده بودن و از دلتنگی گریه می کردد مسخره می کردم. ولی دو سه ساعت قبل از پرواز عمق ماجرا رو فهمیدم. توی خونه راه می رفتم و به در و دیوار نگاه می کردم و گریه می کردم. تمام راه از خانه تا فرودگاه رو روی صندلی عقب نشستم و گریه کردم. تازه سعی می کردم مامان و بابام نفهمن که دارم گریه می کنم ولی خوب توی فرودگاه دیگه حسابی گریه کردم. تازه تا یک هفته بعد از بیرون آمدن از ایران شب و روز گریه می کردم.

- حالا که حرف گریه شد موقعی که ایران بودم سر کار تا کسی بهم حرفی می زد می زدم زیر گریه. با اینکه حق با من هم بود نمی تونستم حقم رو بگیرم و حتما باید با گریه از خودم دفاع می کردم. اما الان وضع فرق کرده و کار کردن در محیطی که به زنها حق برابر می دهند، باعث شده حسابی زبون در بیارم.

- از وقتی از ایران اومده ام بیرون رانندگیم به شکل متعادل و متمدن در اومده. توی ایران یک بند لایی می کشیدم و فحش می دادم. دقیقا عین راننده تاکسی ها.

- از ریاضی متنفرم . به جاش زبان، ادبیات، فلسفه، منطق وعربی رو دوست دارم. عدد ها هم یادم نمی مونه. وقتی میرم توی پارکینگ باید دو ساعت فکر کنم کجا پارک کرده بودم. یه مدتی راه حل باحالی به ذهنم رسیده بود. شماره را پشت قبض پارکینگ می نوشتم اما پیدا کردن خودکار و نوشتن هم دردسر های خودش رو داشت که باعث شد بی خیال شم. فعلا توی پارکینگ ها سرگردونم:(

- در ضمن نقشه خواندن هم بلد نیستم.

- ا ز ارتفاع و جاهای بسته و تنگ می ترسم. همیشه می ترسم توی آنسانسور که هستم بین طبقات گیر کنه و مثل یکی از شخصیت های سریال سیکس فیت آندر، بین زمین و هوا و دیوار و طبقات بمیرم.

- دو بار تا حالا غش کرده ام. یک بار انقدر توی قهوه خونه یی توی تجریش قلیون کشیدم که وقتی از اونجا اومدیم بیرون وسط میدون تجریش به یه تاکسی خطی تکیه دادم و دیگه هیچی نفهمیدم. وقتی هم که به هوش اومدم توی راننده تاکسی ها و رفقا دورم جمع شده بودن دو توی بغل دادش دوست پسر دختر عموم بودم. اونها هم داشتن سر اینکه به من منتوس پرتغالی بدن یا توت فرنگی که حالم رو جا بیاره بحث می کردن.


خیلی طولانی شد. انقدر هم دیر نوشتم که دیگه همه تو این بازی شرکت کرده اند .مرسی که خواندید.

09 September 2006

گوینده خبر شبکه جام جم دیشب با افتخار گفت مراسم جشن امام دوازدهم شیعیان در جمکران لایو از شبکه دیسکاوری پخش خواهد شد.
خانم مجری با چنان افتخاری این خبر را اعلام کرد که تصور می کردی چه مراسمی قرار است برگزار شود.
این هم گزارشی خبری است که خبرگزاری آسوشیتدپرس درباره جشن میلاد امام دوازدهم و غایب داده.
البته این دوپاراگراف اول این گزارش خبری است:
QOM, Iran (AP) -Iranian Shiite Muslims on Saturdaycelebrate the anniversary of the birth of a 9th centuryfigure they revere and believe will reappear before the Dayof Judgment to end tyranny and promote justice. Celebrations this year are expected to be more colorfulthan in the past in view of President Mahmoud Ahmadinejad'sdeclared devotion to Mahdi, known as the Hidden Imam, themessiah-like figure of Shiite Islam.
In one of its first actions after taking office,Ahmadinejad's government allocated a reported US$20 million to upgrade Qom's Jamkaran Mosque, a holyplace Shiites believes Mahdi will pass to spread justiceacross the globe and the destination of the festival'spilgrimage.

خوب خوش به سعادتمون. بیخود نیست که جورج بوش میگه می خواد ایران رو بیشتر بشناسه .تمام رسانه ها از وقتی احمدی نژاد اومده سر کار زوم کرده اند روی ایران. بیخود نیست که وقتی احمدی نژاد مصاحبه مطبوعاتی داره سی ان ان و بی بی سی و اسکای نیوز لایو نشونش میدن.

30 August 2006

خوب ، بد ، خیلی زشت

خبر خوب اول اینکه رامین جهانبگلو آزاد شد. حالا باید دید تکلیف فیلم اعترافات که قرار بود از تلویزیون پخش بشه ،چی میشه.

اما خبر بد اینکه حکم قصاص شهلا جاهد ، متهم پرونده فتل لاله سحرخیزان، همسر ناصر محمد خانی ، ، فوتبالیست معروف سابق تایید شده. وکیل شهلا، عبدالصمد خرمشاهی گفته هنوز حکم به او و موکلش ابلاغ نشده.
شهلا جاهد در سال 80 دستگیر شد. او یک سال بعد از دستگیری اعتراف کرد که لاله سحرخیزان را به قتل رسانده اما بعد گفت این اعترافات در اثر القائات ماموران بازجویی بوده و بیشتر به خاطر ناصر محمد خانی و عشق او به این قتل اعتراف کرده.
با اینکه عبدالصمد خرمشاهی ، وکیل مدافع شهلا جاهد گفته در پرونده هنوز ابهاماتی وجود دارد و نتیجه آزمایشات از صحنه جنایت نشان داده در این قتل مردی درگیر بوده ، حکم قصاص شهلا جاهد تایید می شود.
شهلا حتی در هنگام اعتراف گفته :من به قتل لاله اعتراف می کنم تا ناصر خودکشی نکند.من عاشق ناصرم. بگذارید او زندگی اش را بکند.
به نظرم شهلا قربانی عشقش به محمد خانی شد. مردی که نه تنها اتهامی متوجهش نیست بلکه تنهاخواسته اش قصاص زنی است که پنهانی از همسرش اورا صیغه کرده بود
.

24 August 2006

میدان زنان


میدان زنان عرصه کنش های گروهی از فعالان جنبش فمینیستی زنان ایرانی است که از طریق اجرای کمپین های اعتراضی ،تبعیض و نابرابری زنان و مصادیق آن را به چالش فرا می خوانند.
میدان زنان ، عرصه کارزار در برابر نظام مردسالار و پیکاری کنشگرانه با ساختارهای غیر دموکراتیک و زن ستیز است.
میدان زنان فضای آمد و شد تمام آزادی خواهانی است که معتقدند راه دموکراسی از مسیر رهایی زنان از تبعیض و نابرابری می گذرد.
میدان عرصه ترویج و نمایش هنز متعهد فمینیستی و حقوق بشری با هدف درونی سازی رابطه جنبش زنان با مردم است.



تولد "میدان" مبارک! امیدوارم دچار فیلتر نشود.


پ.ن1: فعالان جنبش زنان در تدارک کمپین «یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان » هستند.
این کمپین یکشنبه 5 شهریور با برگزاری نشست تاثیر قوانین بر زندگی زنان ، آغاز به کار می کند.
این کمپین که در راستای پیگیری قطعنامه تجمع 22 خرداد ، از سوی جمعی از فعالان جنبش زنان تدارک دیده شده است، تلاشی وسیع برای تغییر قوانین ناعادلانه و زن ستیز است و در نظر دارد با جمع آوری یک میلیون امضاء
فراگیر بودن این خواسته در لایه های محتلف جامعه را اعلام کند
.

پ.ن و کاملا بی ربط به متن:مرسی از کامنت ها و ای میل های خوبتون. من همچنان به فریاد زدن در اینجا ادامه می دم.

18 August 2006

خود خودم

خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشته ام. اما یه خوبی که داره اینه که الان که کسی نمی دونه من کی هستم، دیگه ننویسم هم زیاد فرقی برای کسی نداره. توی وبلاگ های قبلیم باید همیشه لبخند می زدم و اونطوری که ازم انتظار میرفت، می نوشتم. اینجا می توانم بلند بلند حرف بزنم، جیغ بکشم یا قهقهه بزنم.
چه حالی میده آدم ناشناس وبلاگ بنویسه.مشکل اینجاست که من هنوز بهش عادت نکردم.
به نظرم کسی که با اسم خودش وبلاگ می نویسه خیلی جسارت داره که من چند سالی این جسارت رو داشتم. اما به دلایلی الان ترجیح میدم ناشناس بمونم. اما در اون مدتی که با اسم خودم وبلاگ می نوشتم دوستان خیلی خوبی هم پیدا کردم. البته هنوز دارم روش فکر می کنم که هویتم واقعیم رو براتون رو کنم یا نه.
اصلا کسی اینجا رو می خوانه؟

02 July 2006

هم دل من شکست هم انگلیس شکست خورد!!

اونقدر که از باخت انگلیس ناراحت شدم، از باخت تیم ایران ناراحت نشدم.
یعنی تیم در عرض 10 دقیقه همه چیز رو از دست داد. هم دیوید بکام مصدوم شد و هم رونی بخاطر خطای احمقانه اش و بداخلاقی بیش از اندازه اش اخراج شد.
بعد هم که امروز بکام از کاپیتانی تیم انگلیس استعفا داد. نمی دونم کنفرانس خبری اش را دیدین یا نه اما خیلی گریه آور بود. بکام با چشمانی اشک آلود و قرمز متن استعفایش را خواند و 10 بار فین فین کرد وسطش.
بعد هم که بلند شد و بدون هیچ توضیحی از سالن بیرون رفت، کسی از خبرنگاران جرات نکرد سوالی بپرسه. بیرون اتاق هم همونطوری که توی عکس ها می بینیم زده زیر گریه.
اینجا می توانین فیلمش رو ببینین.

17 June 2006

حذف

حذف شدیم.
همین.
ما رو بگو داریم میریم بازی ایران- آنگولا رو هم ببینیم.

من بالاخره رفتم استادیوم

می دونین؟ من بالاخره رفتم استادیوم و یک بازی فوتبال رو از نزدیک دیدم.
خوب طبیعی بود که کلی هیجان زده شدم وقتی از پله های جایگاه تماشاچیان رفتم بالا و زمین سبز خوشگل ورزشگاه نورنبرگ رو دیدم.
اولش به نظرم خیلی با عظمت آمد اما کمکم بیشتر حواسم به تماشاچی ها بود که چی کار می کنن و چی پوشیدن و پرچمشون رو چطوری تکون می دن. خوب من هم صورتم رو رنگ کرده بودم و پرچم ایران رو کشیده بودم روی لپ هام..
با مزه بود ولی کلی دختر و پسر ایرونی دیدم که تمام صورتشون رو رنگ کرده بودن. من تمام جاهایی رو که روی صورتم رنگ کرده بودم وقتی آفتاب بهش می خورد شروع می کرد به خاریدن.همش خوشحال بودم که خوب شد همه صورتم رو رنگ نکرده بودم.
کلی جیغ و داد کردم و تشویق کردم و پرچم تکون دادم و گلوی خودم رو پاره کردم. مشکلی هم که داشتم با پرچم بود که اصلا دلم نمی خواست پرچم جمهوری اسلامی رو با اون آرم الله بالا ببرم. ولی چون هیچ پرچم ساده یی که سه رنگ باشه و روش نوشته شده باشه ایران پیدا نکردم، وقنی یه پسره دم استادیوم این پرچم رو به من و دوستهام داد ،با خوشحالی گرفتمش.
تمام فرانکفورت و نورنبرگ رو زیر و رو کردیم اما پرچم یا لباس تیم ملی پیدا نکردیم که بخریم و بپوشیم.
یه چیز دیگه یی که خیلی برام تازگی داشت و کلی توجهم بهش جلب شده بود و باعث میشد نتوانم بازی رو خوب ببینم، وجود یک لیدر بود که به تماشاچی ها می گفت چه شعاری بدن و چطوری دست بزنن.خودش اصلا بازی رو دنبال نمی کرد و همش داشت به بقیه می گفت چی کار بکنن. اگه کسی هم ساکت می نشست و بازی رو تماشا می کرد این پسره عصبانی می شد و داد می زد که مگه شما طرفدار ایران نیستین؟مگه به عشق ایران نیومده اید؟ و اینجا بود که همه داد میزدن و ایران رو تشویق می کردن.
من موقعی که نیمه اول تموم شد خیلی خسته شده بودم. دیگه اصلا جون نداشتم داد بزنم.آفتاب هم درست می خورد تو صورتم و گرمم شده بود.
راستی یکی دونفر حزب اللهی هم بودن که قشنگ معلوم بود از آدم های سفارت هستند و مرتب از مردم و مخصوصا دخترها فیلمبرداری و عکسبرداری می کردند. من هم توی تمام عکس ها بودم فکر کنم.
مکزیکی ها هم که چه آدم های باحالی بودند. همه درحال تکیلا و آب جو خوردن و رقصیدن بودند. کرکری هم می خواندند برای تیم ایران.
تازه تعداد ایرانی ها در استادیوم خیلی کم بود و اینطور که شنیدم تمام بلیط ها توسط فردی به اسم غمخوار فروخته شده و حتی کلی از بلیط های فدراسیون فوتبال به مکزیکی ها فروخته شده بود!!
دم استادیم بلیط های بازی تا 800 یورو هم به فروش می رفت.
بعد از بازی هم انقدر حالمون گرفته شد و خسته بودیم که سریع از استادیوم اومدیم بیرون تا چشممون به مکزیکی ها که در حال رقص بودن نیفته. گرچه که توی هتلمون پر مکزیکی بود.
موقعی که توی استادیوم بودم و بازی رو تماشا می کردم همش به دختران و زنانی فکر می کردم که خیلی دوست دارن برن استادیوم توی ایران و نمی توانن. تازه من تمام شعارها رو هم تکرار کردم . ولی خداییش مردم اصلا فحش نمی دادن و همش بچه های تیم ملی رو تشویق می کردن.
راستی یه چیز دیگه اینکه زن علی دایی و خانواده زنش ردیف پشت سر ما نشسته بودن و به همین دلیل کسی به دایی فحش نداد چون زنش خیلی قیافه ناراحتی به خوش گرفته بود و مثلا می خواست بگه از باخت تیم خیلی ناراحته. حالا نگو شوهر خودش یکی از عوامل باخت تیم بود.

10 June 2006

استادیوم..

دارم میرم آلمان بازی ایران و مکزیک رو از نزدیک توی استادیوم ببینم.
برای من که تا حالا نرفته ام استادیوم خیلی هیجان انگیزه..هیچ ایده یی ندارم که دیدن بازی توی استادیوم چطوری خواهد بود.به هر حال به زودی درباره اش می نویسم..

03 June 2006

چند روز نیستم .خسته ام ...احتیاج دارم به چند روز استراحت دور از اینجا....

31 May 2006

خبر خوب

روزنامه ایران از روز شنبه منتشر می شود.اما روزنامه ایران جمعه تا مدتی حتی 2 یا 3 ماه تعطیل خواهد بود.
خبرهای تایید نشده یی هم در دست است که مانا و مهرداد به زودی آزاد خواهند شد
.
خبرها موثق هستند ..
خوشحالم دست کم برای بچه های روزنامه ایران .در این مدت به تدریج روحیه شان تحلیل رفته. روزهای اول که با آنها حرف می زدم ،کم و بیش قضیه را به شوخی گرفته بودند.اما این روزهای آخر دیگر روحیه شان را باخته اند.کاش روزنامه ایران جمعه هم زودتر رفع توقیف شود و بچه ها بروند سر کارهایشان.



و یک خبر مهم دیگر

فعالان حقوق زنان که به مقابل ورزشگاه آزادی رفته بودند توسط پلیس های زن محاصره شدند
در پی انتشار بیانیه شماره 2 کمپین دفاع از حقوق زنان به ورزشگاه ها امروز، حدود 50 نفر از فعالان حقوق زنان امروز در مقابل ورزشگاه آزادی جمع شدند تا در یک حرکت نمادین برای دیدار بازی ایران و بوسنی وارد ورزشگاه آزادی شوند.تعداد زیادی از این زنان از پلیس ها و نیروهای لباس شخصی کتک خوردند ،اجازه فیلم برداری و عکس برداری به آنان داده نشد .این زنان که روی زمین در ورزشگاه آزادی نشسته بودند،تحت محاصره پلیس های زن قرار گرفتند و برخی از آنها کتک خوردند.بعد از بازی هم زنان سوار اتوبوس شدند و با شعار دادن و تکان دادن روسری های سفید شان که روی آن ها نوشته بود سهم زن نیمی از آزادی، توجه مردم را در خیابان جلب کردند.

26 May 2006

پتیشن

ما به بازداشت مانا نیستانی اعتراض می کنیم.
این پتیشن را
سکلیک درست کرده برای اعتراض به بازداشت مانا نیستانی.خواهش می کنم به دوستان خود هم بگویید اگر مایل هستند امضاء کنند.

وبلاگ برای آزادی مانا نیستانی
درباره مانا نیستانی

25 May 2006

خیلی عصبانی هستم

یک وبلاگ برای آزادی مانا نیستانی راه افتاده. اگر دوست دارید لینک آن را در وبلاگ هایتان قرار دهید. کاش اسمی هم از مهرداد قاسمفر برده می شد.
یک موضوعی که از دیروز تا حالا فکرم را مشغول کرده بود این است که چرا خیلی از بچه های روزنامه نگار و اساتید درباره دستگیری مانا و مهرداد و توقیف موقت روزنامه ایران مطلبی ننوشته اند.
می گویم اساتید چون چند تایی از این اساتیدی که الان خیلی هم نوچه دور خودشان جمع کرده اند از همون روزنامه ایران بود که در مطبوعات مطرح شدند. اگر انتشارات روزنامه ایران نبود،آقای دکتر...کی می توانست کتاب هایش را منتشر کند؟
اگر دانشکده خبر نبود فلان خانم روزنامه نگار کجا می توانست روزنامه نگار شود؟ و همان موقع هم در روزنامه ایران کار کند؟ چطور می تواند با مهرداد و مانا سلام و علیک کند و میز کناری آنها بنشیند اما الان که در زندان افتاده اند در وبلاگش یک خط هم ننویسد و از دیدار مانوئل کاستلز از خبرگزاری میراث فرهنگی بنویسد؟من نمی دانم چطور می شود آدم دم از روزنامه نگاری و حرفه یی بودن بزند و اینطور خبرها را ایگنور کند و به جای آن به جشن تولد 50 سالگی فلان استاد بپردازد؟
این محافظه کاری است؟ به گمانم استاد 50 ساله خوب محافظه کاری را در دانشگاه ها یاد داده.
از این پست معلومه که خیلی عصبانی هستم. این و این را هم خواندم و بیشتر عصبانی شدم.اما خوب است که خسرو،علی مصلح و چند نفر (+ + + + + + ) دیگر خیلی پیگیر هستند و مرتب می نویسند.

23 May 2006

روزنامه ایران قربانی اختلاف خبرگزاری و وزارت ارشاد

اون زمانی که من دانشجو بودم توی تلویزیون یک آگهی پخش می شد که اول فقط این کلمه بود: "بخوان".کم کم این کلمه تبدیل به یک جمله شد:"ایران بخوان".روزنامه ایران دومین روزنامه تمام رنگی ایران بود که خیلی زود طرفداران زیادی پیدا کرد و به تیراژ 300 هزار نسخه دست پیدا کرد.نشریات جانبی زیادی هم به آن اضافه شدند.
بعد از آغاز به کار روزنامه "ایران" از طرف دانشگاه چند باری رفتیم روزنامه ایران.
ساختمان قشنگی داشت که هر طبقه اش یک رنگ بود. تحریریه روزنامه ایران برای ما که دانشجوی ترم یک روزنامه نگاری بودیم خیلی رویایی بود و آرزو داشتیم یک روز در چنین تحریریه یی کار کنیم. این آرزو خیلی زود به وقوع پیوست و ما دانشجویان روزنامه نگاری در بسیاری از تحریریه های این چنینی کار کردیم.
خیلی زود فهمیدیم که بلایی به نام توقیف وجود دارد که زندگی مان را به خطر می اندازد.در این سال ها کم نبودند روزنامه هایی که توقیف شدند.روزنامه نگارانی که به زندان افتادند و دوستان ما یا خودمان که بیکار شدیم.
در موسسه فرهنگی مطبوعاتی ایران اول مجله پرطرفدار ایران جوان بود که توقیف شد. مجله یی که در زمان خودش خیلی ساختار شکن بود. روزی که ایران جوان توقیف شد را به روشنی به یاد می آورم. خیلی از روزنامه نگاران جوان شاید در این مجله کار کرده باشند. در روزنامه ایران هم همینطور. هنگامی که یک روزنامه توقیف می شود اول بهت و حیرت به سراغ بچه ها می آید و بعد بعضی ها از ناراحتی بیخودی می خندند. بعد کم کم انگار عظمت ماجرا را درک کرده باشند چند نفر گریه می کنند. و برخی به فکر کار در تحریریه دیگری می افتند.
بعد اینطوری می شود که کارت می شوداز این روزنامه به روزنامه دیگری رفتن.
روزنامه ایران که در خرداد سال 81 توقیف شد، شنیدم که عبدالرسول وصال، مدیر مسوول آن زمان "ایران " به بچه ها گفته بود نگران نباشید همه با هم می رویم مسافر کشی.و این خیلی تلخ است.
حالا باز هم روزنامه ایران توقیف موقت شده. مهم این است که روزنامه نگاران این وسط قربانیان همیشگی هستند.
مدیر مسوول روزنامه ایران با رئیس خبرگزاری جمهوری اسلامی و با وزیر ارشاد مشکل دارد،بر سر مدیر مسوولی روزنامه ایران مدتها اختلاف بود و تاوان آن را باید روزنامه نگاران و کاریکاتوریست "ایران جمعه " بدهند.
در سال 81 توقیف یک روزه روزنامه ایران به دلیل آنچه که توهین به مقدسات می گفتند بود. یادداشتی درباره عاشورا و اینکه عزاداری برای امام سوم شیعیان پس از هزار و چهارصد سال کار درستی نیست. قرار بود نویسنده این یادداشت سعید افسر دستگیر و به اشد مجازات محکوم شود. آن زمان هم مدیر مسوول روزنامه ایران دستگیر نشد.حالا هم مدیر مسوول ایران دستگیر نشده و کاریکاتوریست بیچاره ایران جمعه دستگیر شده. آن هم بخاطر یک سوء تفاهم .در اینجا نمی خواهم به مسایل قومی بپردازم ولی فکر نمی کنم یک کلمه در یک کاریکاتور آن هم در صفحه کودک ایران جمعه ارزش بیکاری تعداد زیادی روزنامه نگار،کاریکاتوریست،صفحه بند،عکاس و ... را داشته باشد. این را هم نمی فهمم که حالا چرا روزنامه ایران این همه مهم شده که برای در اختیار گرفتن آن این همه جنجال به پا می کنند و ماه ها تکلیف حقوق بچه ها را مشخص نمی کنند و بر سر تصاحب پست مدیر مسوولی آن اینطوری بچه ها را قربانی می کنند.
من نگران دوستانم در روزنامه ایران هستم که بیکار شده اند. نگران مانا و
مهرداد که دستگیر شده اند....نگران زن و بچه مهرداد که چشم انتظارند...

ما ایرانیم اهل "ایران"
بیانیه جمعی از کاریکاتوریست ها
خبر توقیف روزنامه ایران:
هادی تونز:کارتونیست ایران جمعه بازداشت شد
یادداشت پوپک صابری درباره این کارکاتور
یادداشت منصور بیطرف،دبیر اقتصادی روزنامه ایران درباره توقیف روزنامه ایران
تاملی بر یک سوء تفاهم از چند زاویه: مهرداد قاسمفر سردبیر ایران جمعه
رفیق من کاریکاتوریست تفرقه افکن نیست
زن نوشت:ایران توقیف شد،مانا بازداشت
خیالتان راحت شد؟ علی مصلح حیدرزاده
تهوع و گیجی
مانا نیستانی و ...:وبلاگ مداد پررنگ
الپر:چه خبر شده؟
مانا...کاریکاتوری از نیک آهنگ کوثر
مانا نیستانی را دریابید: آسیه امینی
یادداشتی از آیدین فرنگی : صفحه نیز سوسک مذکور به زبان فارسی سخن گفته. آیا این را هم باید به حساب توهین به فارسی زبان‌های ایران گذاشت؟

سوء استفاده از کاریکاتور ایران به نفع پان ترک ها
حرفه خبرنگار: روزنامه ایران توقیف شد
رادیو فردا: تظاهرات آرام در تبریز و مرند در اعتراض به کاریکاتور روزنامه ایران از دید یک روزنامه نگار محلی
رادیو فردا: هیات نظارت بر مطبوعات روزنامه ارگان خبرگزاری جمهوری اسلامی را موقتا تعطیل کرد
بی بی سی: طرح استیضاح وزیر ارشاد بخاطر چاپ کاریکاتور





21 May 2006

روزنامه نگاران بلاگر یا بلاگرهای روزنامه نگار

این روزها بیشتر روزنامه نگاران وبلاگ دارند. این خودش خیلی امیدوار کننده است. یک موقعی توی ایران از میان روزنامه نگاران من وبلاگ نویس بودم و دوست صمیمی ام و پنج شش نفر دیگر.صحبت 4 سال پیش است.
آن موقع ها توی روزنامه ها کمتر کسی پیدا می شد بداند وبلاگ چی است و به چه کاری می آید. یادم است وقتی همکارانم می فهمیدند وبلاگ می نویسم می پرسیدند برای چی؟یا اصلا وبلاگ چی هست.
حالا بیشتر روزنامه نگار های ایرانی مخصوصا بچه هایی که در چند سال اخیر -منظورم زیر چهار پنج سال است- به مطبوعات آمده اند وبلاگ می نویسند و وقتی بعضی هاشون را می خوانم می بینم که چقدر خوب است که می نویسند و چه خوب هم می نویسند. مخصوصا درباره زنان بیشتر نوشته می شود. وبلاگ های زنان این روزها خواندنی تر است.
حتی بسیاری از استادان و روزنامه نگاران با سابقه هم شروع به وبلاگ نویسی کرده اند. این خودش یک پیشرفت خیلی بزرگ است در روزنامه نگاری آن لاین. من معتقدم تجربه های این استادان و روزنامه نگاران بزرگ باید در دسترس همه باشد .
درست است که هنوز راه زیادی را باید طی کنیم تا به پای روزنامه نگاران وبلاگ نویس خارجی برسیم، ولی باز خودش خیلی خوب است.
از این جهت می گویم باید راه زیادی طی کنیم که روزنامه نگاران خارجی که بلاگر هم هستند دسترسی راحت و نامحدودی به اینترنت دارند و برای بیان عقاید و تفکراتشان به زندان نمی افتند.
جدا از بحث فیلترینگ و محدودیت های این چنینی،بحث ارزان بودن و در دسترس بودن اینترنت هم هست.
اما مشکل اینجاست که همه بلاگرها روزنامه نگارند یا نه. گاه بعضی از بلاگرها دچار هیجانات آنی شده و حس انسان دوستی و فعال حقوق بشر بودنشان کار دستشان می دهد.که در اینجا نمی خواهم به آن بپردازم.
راستی یک مساله دیگر هم که خیلی خوشحال کننده است، زیاد شدن تعداد روزنامه نگارانی است که وبلاگ های انگلیسی هم دارند و یا در وبلاگ فارسی شان به انگلیسی هم می نویسند.
متاسفانه چه بخواهیم قبول کنیم و چه نه بسیاری از روزنامه نگاران ما مشکل زبان انگلیسی دارند.
در این باره بیشتر خواهم نوشت.


20 May 2006

کابینه عراق رای اعتماد گرفت

پارلمان عراق امروز به کابینه نخست وزیر شیعه عراق رای اعتماد داد. با وجود اینکه هنوز تکلیف دو وزارتخانه کشور و دفاع مشخص نیست ، قرار شده سرپرستی این دو وزارتخانه تا زمان پیدا شدن افراد مناسب بر عهده خود نوزی کامل مالکی،نخست وزیر عراق باشد.
بیشتر تحلیلگران معتقدند سه وزارت خانه نفت،کشور و دفاع که مهمترین وزارت خانه های عراق هستند، در میان احزاب مهم و قدرتمند این کشور تقسیم شده است.
یکی از نام هایی که برای وزارت کشور در هفته گذشته بیشتر مطرح بود، نام احمد چلبی ، وزیر فعلی نفت عراق بود.
احمد چلبی سیاستمدار سکولاری است که تا پیش از اینکه به بهانه فروش اسرار و اطلاعات به ایران مورد غضب آمریکا قرار بگیرد، مهره کلیدی واشنگتن در عراق بود.
در صورتی که احمد چلبی وزارت کشور را در دست بگیرد، جانشین فرد بحث انگیز دیگری به نام بیان جابر ، وزیر فعلی کشور می شود.
احزاب سنی بین جابر را سرزنش می کنند که در دوران وزارتش به گروه های مختلف اجازه داده سنی ها را بکشند و عملیات مسلحانه علیه آنان انجام بگیرد. بین جابر پیش از این مقام عالی رتبه در سپاه بدر ،وابسته به مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق بود.
در همین حال گمانه زنی های بسیاری هم وجود دارد که وزیر دفاع یک سنی باشد. به گفته تحلیلگران مسایل عراق بیشتر کاندیداهای پست وزارت از میان احزاب سیاسی مهم و قدرتمند عراق انتخاب شده اند.
این درحالی است که احزاب کوچکتر سیاسی عراق می گویند در انتخاب کاندیداها به حاشیه رانده شده اند.
برهام صالح ، از کردها به عنوان وزیر موقت امنیت ملی عراق انتخاب شده است. در میان پست های کلیدی پارلمان عراق به حسین شهرستانی به عنوان وزیر نفت رای اعتماد داده است. هوشیار زیباری وزیر فعلی خارجه عراق هم در سمت خود ابقا شد.
برخی از نمایندگان سنی پارلمان عراق امروز دادن رای اعتماد به کابینه نوری کامل مالکی را تحریم کردند.